پدرم عاشق کبک بود و همیشه در حیاط و باغچۀ کوچک خانه مان یکی دو کبک خرامان خرامان راه می‌رفتند. کبک‌ها برای پدر، زنده کنندۀ خاطرات پدرش بودند. بارها و بارها داستان شکار رفتن با پدرش را برای ما بچه‌ها تکرار می‌کرد. هر دو با هم به شکار می‌رفتند، صبح خیلی زود، اما نه با تیر و تفنگ که با یک حقۀ زیرکانه. آنها با خود کبک ماده‌ای را به دشت می‌بردند، زیر بوته و خس و خاشاک پنهانش می‌کردند. بعد نوبت آن بود که دام پهن کنند. حلقه‌های کوچکی را که از دم اسب ساخته شده بود به فاصله‌های مشخصی بر روی زمین قرار می‌دادند و آنوقت در گوشه ای کمین می‌کردند و منتظر می‌ماندند. کبک ماده آواز سر می‌داد . دشت را طنین صدای کبک پر می‌کرد. کم کم سرو کله دیگر کبک‌ها پیدا می‌شد. کبک‌های عاشق به دنبال صدای معشوق می‌گشتند، بی خبر از دامی که برایشان پهن شده بود...........
مشهد+پرندگان+جمعه بازار+طوطی+مینا      همه     

چه کسی رای مثبت داده؟

چه کسی رای منفی داده؟

نظرات