پدر بزرگ ان وقت ها كه تازه جوان شده بود و ياغي و باد جواني در سرش افتاده بود روزي با سه نفر از دوستانش تصميم ميگيرند بروند و دنيا را كشف كنند . هر چهار نفر راه مي افتند دسمالي كه نان و اب درونش بود و اسبي . انها انقدر مي روند تا به كوهستان هاي پر از برف مي رسند . طوفان و برف او را از سه نفر ديگر جدا ميكند . پدر بزرگ مي ماند و اسبش و يك هواي منهاي چند درجه زيرصفر....




