ماجراي پدر بزرگ و كوچي ها | داغ.کام: لینک های گرم و داغ افغانستان


پدر بزرگ ان وقت ها كه تازه جوان شده بود و ياغي و باد جواني در سرش افتاده بود روزي با سه نفر از دوستانش تصميم ميگيرند بروند و دنيا را كشف كنند . هر چهار نفر راه مي افتند دسمالي كه نان و اب درونش بود و اسبي . انها انقدر مي روند تا به كوهستان هاي پر از برف مي رسند . طوفان و برف او را از سه نفر ديگر جدا ميكند . پدر بزرگ مي ماند و اسبش و يك هواي منهاي چند درجه زيرصفر.... كوچي      پدربزرگ      مناقشه      افغانستان      همه     

چه کسی رای داده؟

نظرات


جستجوی پیشرفته  •  RSS Feeds  •  Contact Us  •  Privacy Policy  •  قوانین سایت  •  ^ To Top
 •  Valid XHTML  •  Valid CSS