1- پشت تليفون به شوخی برایش می گویم چرا برگشتی افغانستان؟ حتما آمدی که در این آشفته بازار انتخابات تو هم استفاده ای کرده باشی. سلطان فقط می خندد. می گوید: نه، آمدیم که اگر شود فامیل را ببرم. این روزها هم بیشتر پیش دوستان قدیمم در نیویارک تایمز هستم.
2- صبح بود که خبر گرفتاری سلطان را توسط طالبان شنیدم. نمی دانم چرا دایما یاد اجمل نقشبندی و آن خبرنکار ایتالیایی می افتم؟ شاید به این دلیل که جزو تلخ ترین تصاویری بود که در ذهنم حک شده است. همان لحظه ای را می گویم که خبرنگار ایتالیایی از پلکان هواپیما دوید و در آغوش دخترش قرار گرفت. تصور کنید در همان لحظه خانواده اجمل نقشبندی در چه حالی بودند؟ در یک خانه جشن بود و در خانه دیگر ماتم.
با این خیال ها بود که آن شب خوابیدم و البته خواب بدی هم دیدم. خواب دیدم که سلطان را کشته اند. راست اش فردای آن روز جرات نکردم خوابم را با کسی در میان بگذارم. چون خودم خیلی به این نوع خواب ها باور ندارم.

چه کسی رای مثبت داده؟

چه کسی رای منفی داده؟

نظرات