عشق های کودکی همچون ترکش های اند که در جان ادم ها می مانند . دلت نمی خواهد انها رابیرون اوری .
چنین صحنه ای را من هم دیده ام . در گپ و گفتی که میان پیرمرد و پیرزنی از اقوام بود . انقدر گرم و صمیمی که می توانستی از ان سوی دیوار ها هم ان را حس کنی. وقتی از احوالشان جویا شدم . گفتند که هر دو شیدایی هم بودند ، از همان کودکی، اما چرخ روزگار هر یک را به جاده ای انداخت .
حالا دمی نشسته اند و از دیده و نادید هایشان می گویند . گل می گویند و گل می شنوند . غبار زمان روی هر دویشان نشسته است اما گویی هیچ کدامشان ان را نمی بینند . می خندند همچون بچه هایی که پدر و مادرهایشان از انها غافلند، در کنجی یکدیگر را یافته اند ، شاید در حسرت بوسه ای ....
ادامه مطلب...