پسر دوسال برای پیدا کردن مهریه ای برای همسرش به ایران رفت ، من در ایران او را دیده بودم ، دستش میان قیرهای داغ و سوزان سوخته بود و جای سوختگی اش را در تمام دوران زندگی اش می توان براحتی دید.

برای همسرش از ایران طلا خرید و به افغانستان فرستاد ، خودش نیز مدتی بعد برگشت تا عروسی کند.

روز عروسی فرا رسید ، تالار بزرگ و خوبی تهیه کرد ، از آنجاییکه با هم دوست شده بودیم مرا نیز دعوت کرد ، رقص کردی و اتنی و شور و شعف و هیجان قابل وصفی در میان حاضرین مشاهده می شد.

داماد خرسند و خوشحال بود ، خودش بیش از همه می رقصید و می خندید ، از این که همسر زیبا و خوبی نصیبش شده بود بی نهایت خوشحال بود.

شب شد ، عروسی تمام شد ، همه به خانه های شان رفتند ، حتی عروس و داماد …

از اینجا ماجرا را از زبان خودش می نویسم …

شب عروسی به حجله می رود ، زنان پشت دروازه می رقصند و می خندند و می اختطلاتند .

نیمه های شب داماد تقاضای نزدیکی با همسرش می کند ، همسر اصرار می کند که برق باید خاموش شود ولی داماد نمی خواهد صبح پادشاهی اش را در تاریکی بگذارند.

شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست !

زن ، مرد را به ادامه مطلب...
هرات+عروس+داماد+بکارت      همه